|
|
به جز باد سحرگاهی كه شد دمساز خاكستر ؟
كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر
به پای شعله رقصيدند و خوش دامن كشان رفتند
كسي زان جمع دست افشان نشد دمساز خاكستر
تو پنداری هزاران ني در آتش كرده اند اينجا
چه خوش پر سوز مي نالد ، زهی آواز خاكستر
سمندرها در آتش ديدی و چون باد بگذشتی
كنون در رستخيز عشق بين پرواز خاكستر
هنوز اين كنده را رؤيای رنگين بهاران است
خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را ديگر به شرح و قصه حاجت نيست
حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر
هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد
خيال شعله مي رقصد هنوز از ساز خاكستر
چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم
كه بانگي برنيايد از دهان باز خاكستر
هوشنگ
ابتهاج