پس از من شاعری آيد
|
|
پس از من شاعری آيد
كه اشكی را كه من در چشم رنج افروختم
خواهد سترد
پس از من شاعری آيد
كه قدر ناله هايي را كه گستردم نمی داند
گلوی نغمه های درد را
خواهد فشرد
پس از من شاعری آيد
كه در گهواره نرم سخن هايم شنيده لای لای من
كه پيوند طلايی دارد او با من
و اين پيوند روشن قطره های شعرهای بی كران ماست
ولی بيگانه ام با او
و او در دشت های ديگری گردونه می تازد
پس از من شاعری آيد
كه شعر او بهار بارور در سينه اندوزد
نمی انگيزدش رقص شكوفه های شوم شاخه پاييز
كه چشمانش نمی پويد
سكوت ساحل تاريك را چون ديده فانوس
و او شعری برای رنج يك حسرت
كه بر اشكی است آويزان
نمی سازد
پس ازمن شاعری آيد
كه می خندند اشعارش
كه می بويند آواهای خودرويش
چو عطر سايه دار و ديرمان يك گل نارنج
كه می روبند الحانش
غبار كاروان های قرون درد و خاموشی
پس از من شاعری آيد
كه رنگی تازه دارد رنگدان او
زدايد صورت خاكستر از كانون آتش های گرم خاطر فردا
زند بر نقش خونين ستم
رنگ فراموشی
پس از من شاعری آيد
كه توفان را نمی خواهد
نمی جويد اميدی را درون يك صدف در قعر درياها
نمی شويد به موج اشك
چشم آرزويش را
پس از من شاعري آيد
كه می روبد بساط شعرهای پيش
كه می كوبد همه گلها به پای خويش
نمی گيرد به خود زيبايی پرپر
نگاه جست و جويش را
پس از من شاعری آيد
كه با چشمم ندارد آشنايی آسمانهای خيال او
و او شايد نداند
مي مكد نشت جوانی را ز لبهای جهان من
و يا شايد نداند
غنچه های عمر ناسيراب من بشكفته دركامش
و يا شايد نداند
در سحرگاه ورودش همچو من رنگ خواهم باخت
پس از من شاعری آيد
كه من لبهای او را درد هان شعرهای خويش می بوسم
اگر چه او نخواهد ريخت اشكی بر مزار من
من او را در ميان اشك و خون خلق می جويم
و من او را درون يك سرود فتح خواهم ساخت
سیاوش کسرایی