شاعر طناز و شعر آبكی !
در خزان ، اشعار
من چاييده است
يك نفر دائم مرا پاييده است !!
من به در گفتم ولى ديوار بود !
خرس احساسات من بيدار بود !
هرچه مى گويم بخواب آرام من !
وحشى است او و نگردد رام من !
همسرم با مغز من ور مى رود !
واژه ها از ذهن من در مى رود !
آخر اشعار من لبخند نيست !
گردش و تفريح من دربند نيست !!
من به فكر خود فشار آورده ام !
خويش را من در حصار آورده ام !!
شعر مى گويم سراسر رمز و راز !
گردنى دارد حقيقت مثل غاز !
مى توان پنهان نمودش زير بال ؟!
تا نيفتــد لاى دنـدان شـغال ؟!
با حقايق مى شود بازى نمود ؟!
خلق را از طنز خود راضى نمود ؟!
از قلم گاهى خطا سر مى زند !
آه ، مى ترسم ، كسى در مى زند !
طنز بى مضمون فقط شبها روا است
طنز " سيما " از مثال ما جدا است !!
هر چه در سيما به طنز آلوده شد
شربت و شيرينى و پالوده شد !!
خوردن پالوده در فصل خزان !
عطسه ها و سرفه هاى بعد از آن !
از " صدا " گاهى قلم آسوده است
طنز آن ، البته بهتر بوده است !
***
همسرم فرياد زد در پيش من !
گير كرده توى مشتش ريش من !
باز هم حرف گرانى مى زند !
طعنه بر عمر و جوانى مى زند !
در جوانى هم نديدم هيچ چيز
غير از آن كه غرولندش بود ريز !!
اينك اما ميزند حرف درشت
گاه كف گرگى و گاهى نيز مشت !
شاعر طناز و شعر آبكى ؟!
انتقادم مى كند گاهى ، زكى !!
شاعرى آسان نمى آيـد به دست
" – كاشكى مى شد كه دستش را شكست ! "
اين سخن را همسرم در كرده بيد* !!
يك نفر از كوچه رد مى شد شنيد !
آذريار مجتبوى نايينى
به نقل
از ماهنامه گل آقا - شماره
168
_______________________________
* رجوع شود به فرهنگ واژه هاى طنز، جلد اول ، چاپ هزارم ، انتشارات " صدا و سيما
"